ارسال شده در اسفند ۱م, ۱۳۸۸ at ۱:۳۸ ب.ظ
ارسال شده در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۵:۳۲ ب.ظ
قدم بلند بود باید میرفتم کت آخر کلاس، معلم هم میگفت تو چوپان باش یه بار هم عصبی شد و با دستش که پر از انگشتر بود از اون انگشترا که نگین آبی گتی دارن (فیروزه) یواش زد پس گردنم و گفت سی خوت کردی قده مو هسی برو بشین سر جات، یکم که میرفتم جلوتر و میفهمیدن که بچه درس خون هستم کم کم میاوردنم جلو ولی حدش نیمکت سوم بود . کلاس اول خانممون چون معلم دو تا داداش دیگم قبلا بود آشنائی با خانواده ام هم داشتن زیاد بد نمیگذشت. روز اول مدرسه آوردنم دم در مدرسه و گفتن اینم مدرست برو داخل و رفتن بعضی بچه ها مادراشون سر صف صبحگاهی هم میموندن و بعد هم دم کلاس بعضیا گریه، بعضی از همون روز اول اذیت میکردن صف صبحگاهی خیلی بد بود وقتی هوا سرد بود یخ میزدیم ولی وقتی مراسم تمام میشد و میرفتیم سر کلاس تو راه چند قدم صاف میرفتیم و بعد که از دید مدیر دور میشدیم همه میدویدن به سمت کلاس که یه هو چهار نفر تو در باهم گیر میکردن بعضیها هم از پنجره میومدن داخل از پنجره آمدن داخل جرمش خیلی سنگین بود خیلی باید جرات داشتی تا این کار رو بکردی.
چه خوش بود از این کارتهای سبز و قرمز و آبی که وقتی رتبه اول و دوم و سوم میشدی میدادن.
این روزها تو هر وبلاگی که میخونی حرف از خودی و نخودی هست، ول کنید این حرفهای خاله زنکی رو برید خوش باشید برا خودتون و توسط خودتون.
اونائی که جزء خودیا هستن میگن این بیرون رفتنها ربطی به خانه نداره و کاملا دوستانه و شخصی هستش و کاملا هم راست میگن و آنهائی هم که جزء گروه نخودی هستن و فکر میکنن که خیلی گناه دارن و تو جمع خودیا خبریه و خیلی دلشون میخواد تو جمع دوستانه اونا باشن میگن خانه مشکل داره و خانه دسته یه گروه خاصیه و کسی تو خودشون راه نمیدن و از این حرفها به نظر من اول باید اونی که این خودی و نخودی را راه انداخت و خودش رفت خودی شود و اون نفر اولی که نخودی شد رو به مجازات سختی رسوند که البته خدا تو سرشون زده بعد هم گروه خودی یه عاملی داره که این همه نخودیا سعی میکنن جزء خودیا بشن وگرنه چرا من نرم با دوستای خودم بیرون اونا هم با دوستای خودشون و حتی بعضی جاها با همون دوستا هم نمیشه رفت و باید با دوستای دیگه ات رفت یعنی اونا باید ناراحت بشن ؟ نه جانم حتما نمیشده دیگه ناراحتی نداره خودت با دوستات برو اگه دلت میخواد و دوست داری.
حتما باید …… باشه که خوش بگذره پس اگه اینجوریه بدون که اشتباه میکنید و نشون میده که کمبود داری و راهی دیگه هم بلد نیستید .
هی نخواستم چی بگم اولش محترمانه گفتم ولی آخرش نتونستم و تو سرم آمد
ارسال شده در بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۴ ب.ظ
نمیدونم کدومش اول بود! مهدکودک یا آمادگی؟ فقط اینو یادم میاد که یه دختری تو کلاسمون بود که اسمش سارا بود و خیلی هم خوشگل مثله اروپائیا ، موهاش زرد چشاش سبز و همیشه یه کلاه حصیری که یه گل قرمز هم گوشه اش موقعه رفت و آمد سرش بود خونشون هم کتار خونه مادر بزرگم بود وقتی بر میگشتیم باهم بودیم نه این که کنار هم من این ور اونم اون ور کوچه اون با مادرش من با ظرف تغذیه ام . وقتی استراحت میدادن و بچه ها رو میبردن برای خوردن تغدیه من به تغذیه سارا دستبرد میزدم (بسکوئیت تینا) و با یکی پسرا که هنوز هم رابطه داریم میخوردیمش و بعدش دوستم میرفت بهش میگف سارا سارا حامد بسکوتت خورد سی مو هم داد اونم سریع لونجش آویزون میشد، اولی رو با این شیطونیا خیلی خوب و خوشمزه گذراندم و رفتم بعدی رو نشستم این دوره هم تقریبا همون بچه های قبلی بودن یه روز صبح که داشتم میرفتم مهد مادر بزرگم یه بمبوله (بادکنک) سفید بزرگ از اونا که اصلا نمیترکیدنا خرید و رفتیم سر کلاس اول صبح نشستم ته کلاس و بادش کردم وقتی خوب باد شد یکی یه هو کشیدش که لک و لنجم باهاش رفت و سرم که بالا آوردم دیدم خانم مربیمونه و گفت چه میکنی حامد؟ و بادکنکم برداشت که موقع رفتن بهم بده و آخرش هم ندادم ؛ عضو گروه سرود بودم یه روزی اجرا داشتیم تویه سالن بزرگ که یادم نمیاد کجا بود وقتی رفتمیم بالا که بخونیم یهو دیدم پسر کناریم سر رفت ؟ سوراخ شد ؟ نمیدونم فقط فهمیدم زیر پام و شلوارش خیس شد به نظرم من که تو خودش شاش کرده بود ولی خانممون گفت خودش رو خیس کرده فقط بعدش به همه مون جایزه دادن و لباسهای سرود هم گفتن برا خودتون من هم مثه خر کیف کردم و به مامان و بوام گفتم این چیزا دادن بابم گفت این کادو خودم خریدم مامانم هم گفت لباستم پولش گرفته بودن . یه روز تو مهد وقتی خمیر بازیمون تمام شد بردنمون برای تغذیه سر میز ما هم داشتیم چیامون در میاوردیم که نمیدونم کی اذیت کرد و خدمتکارمون فکر کرد من بودم و آمد با دسته چاقو زد به کمرم و این کار اون همانا و دیگه مهد نیومدن من هم همانا اون خانموم مانع پیشرفت من در کودکی شد هیچ وقت چهره اش یادم نمیره گنده بود به انداره خانم صادق زاده ناظم مدرسه مون اسم مهدکودکمون فرشتگتان بود.
ارسال شده در دی ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۳ ب.ظ
این روزها همه در حال خوندن هستن! شما چطور ؟
خانه در فصل امتحانات بسر میبرد و همه در حال خر خونی و خوردن کتاب و قیرت دادن چزوه البته بعضیا در حال ساخت جزوه همراه و جیبی برای سر جلسه هستن .
این ترم آخری خیلی میترسم که کم بیارم.
ارسال شده در دی ۷م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۴ ب.ظ
خودت خواستی
من که کفتم نه
تو گفتی کمه
من نخواستم
تو خواستی
دیگه شد
گفته بودم
تمام شد ؟
برای تو ؟
ارسال شده در آذر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱:۵۵ ق.ظ
با تشکر از آقای زیارتی از این به بعد قراره من اینجا بنویسم
حاجی دستت درد نکنه که تا این موقع بیدار موندی ایشالا جبران کنم
