ارسال شده در فروردین ۱۱م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۱۰ ب.ظ
یک ماه مونده به عید کارمون نداشتن ولی میگفتن اگه اذیت کنی یا کسی مدل بزنه باید کچل کنه، هفته آخری دیگه شروع میکردن به پیک دادن. پیک نوروزی تا دستمون میرسید سریع چیستاناش و چیزای آسونش رو تو کلاس حل میکردیم و تا قبل سال تحویل همش تموم شده بود که عید سی خومون راحت باشیم البته یه سوالاتی توش بود که هیچ کس نمیتونست حلش کنه و بچه ها میگفتن این سوالها برای تهرونیان نه ما و بیخیالش میشدیم. یه چند روز از عید که میگذشت وقتی نگاه کیف مدرسم میکردم حالم میگرفت یه حس نخشی بهم دست میداد که از زندگی سیر میشدم . حالا موقع عیدی جمع کردن تو فامیلا بود اول میرفتیم هوای بوام مو فقط سالی یه بار با بوام سلام میکردم اونم همین موقع گرفتن عیدی بود بعدشم میرفتم خونه خاله بزرگوم ، میوه و آجیل میذاشتن جلوم و مو نمیخوردم تا عیدی کو بدنم بعد که چند تا نوتی خشک که گوشش منگنه زده بیدن که با عیدی کسی قاطی نشه میدانم خیالم راحت میشد و تا آخر آجیل و میوی کو میزدم و سریع میرفتم خونه دائی بزرگو و همی ماجرا و شب میمدیم با کوکاهام و پیلامون میشمردیم. همیشه این کوکی کوچیکو بیشتر گیرش میومد و من وقتی به مادرم میگفتم که چرا این بیشتر گیرش آمده میگفت خوب چون کوچکتره من هیچوقت نفهیدم که این جریان کوچیکی و بزرگی چه میشه چون وقتی کوچیک بودم میگفتن چو اونا بزرگترن و وقتی هم بزرگ شدم میگفتن چون اونا کوچیکترن آخه نفهمیدم کی این قانون شامل مو میشه.
… بخدا خیلی پشیمونم
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمن نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، تو را هدر کردم