خیط و قلاب
ارسال شده در تیر ۲۸م, ۱۳۸۹ at ۳:۴۵ ق.ظ
یه رفیق خیلی خوبی داشتم اصفهانی بود هر جمعه میرفتیم با هم هداک میکردیم یه رو با مشقل یه رو با خیط یه رو پیاده یه رو با چرخه ،بدبخت رفیقم کمپه بید بعضی وقتها مو چرخم خراب بید با چرخه او میرفتم و خوش پا میزد نه این هم کمپه بید بد بخت کین سوزک میگرفت و له میکرد یه وقتهایی پیل داشتیم یخ در بهشت میخریدم یه رو هم آب سرد کن سر خیابون و بانک هم آب خنک نداشتن.
یه سری با خوم و خوش وکوکی کوچیکوم رفتیم نرگه اولی هداک با چرخه هامون ، چرخه هامون قلف زدیم و سی کوکام گفتم ویسک اینجا مواظب باش بچه های جفره نیان بدزنشون کوکام هم گفت خا و ما رفتیم سر نرگه خیط انداختیم، تا آمدم خیط و قلابم بکشم بالا گیر کرد به گسار و ضد حال زد گفتم خو حالا خشن یه مرتبی دیدم رفیق غوص کرد تو دریا که درش بیاره از او طرف هم کوکام آمد سیمون گفت بیو که هی چرختون میبرن سیش گفتم خو می تو سر خر هسی گفت مو فقط آمدم بگم ،مو هم دلم خش که قفل زدمشون گفتم خو برو تا مو هم بیام قفلا باز کنیم و بچکیم که کوکا گفت قفل هم شکوندن ( حالا قفل و زنجیل چنن از ئی قفلهای ۸۸۸ یا ۵۵۵ پنجاه تمنیا بیدا) از او طرف هم رفیقم هی میگفت نه مو ول کنینا و از این حرفها.
رفتم بالا دیدم چرخه ها نیسشون و یه مشتی بچه تو دریا دارن با چرخه شنو میکنن خوب که سیل کردم دیدم چرخه های خومونن رفتم سی یکیشون گفتم چرخم بده میخوام برم خونه گفت بچه چه محله ای هسی مو هم با خوم فکر کردم که اگه بگم شکری خو میگن اینا هم خوشون شرهسن و هم میزننم هم چرخه بی چرخه و گفتم بچه سنگی هسوم که سوسول هسن که یکیش پرید گفت بچه ها بگیرینشون که اینا خوشون هسن بچهای سنگی که او دفعه ئی مشقل مو دزدیدن سی خوم گفتم ای خدا چه گوهی خوردما و سر دوچرخه ها کج کردن که برن سی دریا که یکی از بچه گتای محلشون آمد و دوچرخه ها ازشون گرفت و داد سیما مو هم دوچرخه کوکام دادم دسش و گفتم برو سر فلکه تا ما هم بیایم.
رفیقم دیدم که هی میدوه که بیا سی چرخش و چرخش دادمش و گفتم بچک تا بریم گفت ویس تا برم خیط و قلابا و دمپیم بیارم، سیش گفتم بیو وردا بیرم تا رمتی کتک نزدنمونا و همی که از نرگه آمدیم در دیدوم یکی از بچه هاشون امده اونجا خوش تنها و مو هم نامردی نکردما سی رفیقم گفتم تو برو سرفلکه چرخم هم ببر تا مو بیام و رمتی سی بچی کو زدم و در رفتم و تا یک ماه هم نرفتیم نرگه .
نمیزارم چهار تا بچه بالسونی که نه معلومه از چه زیر گلی آمدن، اینجا دور بردارن
تا حالا ندیده بودم یه نفر تو یه روز اینقدر دروغ بده
ای بواااااااااااا
در سایه سار نور
ارسال شده در تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ at ۱:۰۱ ق.ظ
به تمامی دوستان اجرائی خسته نباشید میگم
گزارش جشن در سایه سار نور
http://bushehrblog.ir
خانه وبلاگ نویسان بوشهر برگزار میکند
ارسال شده در تیر ۱۵م, ۱۳۸۹ at ۲:۱۲ ب.ظ
به اطلاع کلیه وبلاگ نویسان و وب سایت داران استان بوشهر می رساند که خانه وبلاگ نویسان استان بوشهر به مناسبت مبعث پیامبر نور و رحمت، حضرت محمد مصطفی (ص)، جشن ” در سایه سار نور” را برگزار می نماید.
به همین منظور از کلیه عزیزان و خانواده های محترمشان دعوت بعمل می آید که در این جشن سراسر نور و رحمت، حضور بهم رسانند.
زمان: جمعه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۹ – ساعت ۱۸:۳۰
مکان: بوشهر – اداره کل تبلیغات اسلامی بوشهر – سالن شهید آوینی
تهران تاریک
ارسال شده در خرداد ۲۸م, ۱۳۸۹ at ۲:۰۹ ب.ظ
چند وقت پیش داشتم وبلاگ یکی از دوستان رو میخوندم که درباره سفر تهرونش نوشته بود، یاد سفرهای خودم به تهرون
افتادم. اولین بار سه یا چهار ماه اونجا زندگی کردم بچه بودم تا اون موقع ساختمون به این بلندی ندیده بودم این همه
سردی و بی خیال از کنارت رد شدن رو احساس نکرده بودم تا اون موقع سوار اتوبوس خط واحد نشده بودم تا حالا
خونه قدیمی و کوچه های که طاق و زیر گذر داشته باشه ندیده بودم کلا این نوع آجر و معماری رو ندیده بودم
زیر زمینهای تاریک که گارگاه جعبه ساری و تولید کفش و از این گاری ها که اونجا هی خالی و پر رد میشدند خیلی
میترسیدم. یه خونه بزرگ و دو طبقه که تو حیاطش یه درخت توت بزرگ داشت و چند تا خانواده داخل این خونه
زندگی میکردن و خیلی سرد بودن.
یه بار دیگش با دو نفر رفتم که زندگی مشترک تو چیشام سیاه کردن و همش دعوا بود جالب هم این بود که خودشون
لذت میبردن و بار بعدی هنوز تلخ تر از قبلیها بود اون پاییز سرد و قدم زدن زیر برگریزان و پا گذاشتن روی برگهای
زرد و اون هتل نخش اون بازار بزرگ غمگین اون تماسهای تلفنی لعنتی و بدتر از همه اون بوسه های تلخ و
تاریک. هیچ وقت از تهرون خوشم نیومد هر وقت هم میخوام برم سفر سعی میکنم داخلش رد نشم فقط اگه مجبور بشم.
خانه وبلاگ نویسان کولاک کرده یه سر بزنید
سیب ترش
ارسال شده در خرداد ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۰۳ ق.ظ
هواش هوای امتحانه، بو سیب ترش میده . از امتحان که بر میگشتم کتاب رو هوا بود یا زیر پا و داشت شوت میشد دم در مدرسه نمیفهمیدیم یخ در بهشت بخریم یا سیب ترش بعد امتحان کسی دیگه تا روز بعدش درس نمیخوند و تو کیچه ها ول وقتی میومدم خونه بوام میپرسید امتحان چطور بود منم همیشه میگفتم خوب بید….
هر چی که خوردم از ضعیفها خوردم نه از قویها
مثه کوه استوار ایستاده ام و تا آخرش میرم تا جایی که میشه
تجارت خیلی بی رحمه
ارشد
ارسال شده در اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۵۶ ق.ظ
دانشگاه آزاد تجربه خوبی بود، اگه یکم درس بخوندی نمره خوب رو راحت میشد گرفت
استادهای خوبی داشتم مثل :
استاد جمشید اسکندری
دکتر پاسالار زاده
دکتر پرهیزکار
پنجشنبه مثه بچه درس خونها میخوام برم ارشد امتحان بدم
خدا کنه که بسکوتش با کیفیت باشه
امتحان
صبح ساعت ۹ و نیم حرکت کردم و ساعت ۲ و ربع کم رسیدم آبادان
خوشبختانه هیچ جریمه نشدم فقط تنها صحنه بدی که بود یه ماشین سنگین نرسیده به شادگان روبروم افتاد زیر پل تو آب وقتی رفتم بالا سرش دیدم یه نفر تو آب داره شنا میکنه و عربی یه چیزائی میگفت دیدم سالم مزاحم شناش نشدم
دانشگاه رو که پیدا کردم از ماشین پیاده که شدم یکی داد زد حامدو بیو اینجا
رفتم دیدم انگار که نه انگار آمدم آبادان تمام عالیشهر اونجا بودن دلم خوش که زدم جایی که کسی نمیاد
وقتی خواستیم بریم سر جلسه تو یه چادر ردمون کردن و همه جامون دنبال موبایل گشتن حتی اونجا
یه کم بالاتر به نایلون بهم دادن منم گفتم بخدا مو نه استرس دارم و نه دل درد والا بالا نمیارم و نمیخوام که یارو زد زیر خنده و یکی دیگشون با لهجه گفت کا بگی واسه اینایه
دیدم آب معدنی و کیک و آبمیوه است گفتم وی کا دمت گرم خو از آخر بگو
پیک
ارسال شده در فروردین ۱۱م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۱۰ ب.ظ
یک ماه مونده به عید کارمون نداشتن ولی میگفتن اگه اذیت کنی یا کسی مدل بزنه باید کچل کنه، هفته آخری دیگه شروع میکردن به پیک دادن. پیک نوروزی تا دستمون میرسید سریع چیستاناش و چیزای آسونش رو تو کلاس حل میکردیم و تا قبل سال تحویل همش تموم شده بود که عید سی خومون راحت باشیم البته یه سوالاتی توش بود که هیچ کس نمیتونست حلش کنه و بچه ها میگفتن این سوالها برای تهرونیان نه ما و بیخیالش میشدیم. یه چند روز از عید که میگذشت وقتی نگاه کیف مدرسم میکردم حالم میگرفت یه حس نخشی بهم دست میداد که از زندگی سیر میشدم . حالا موقع عیدی جمع کردن تو فامیلا بود اول میرفتیم هوای بوام مو فقط سالی یه بار با بوام سلام میکردم اونم همین موقع گرفتن عیدی بود بعدشم میرفتم خونه خاله بزرگوم ، میوه و آجیل میذاشتن جلوم و مو نمیخوردم تا عیدی کو بدنم بعد که چند تا نوتی خشک که گوشش منگنه زده بیدن که با عیدی کسی قاطی نشه میدانم خیالم راحت میشد و تا آخر آجیل و میوی کو میزدم و سریع میرفتم خونه دائی بزرگو و همی ماجرا و شب میمدیم با کوکاهام و پیلامون میشمردیم. همیشه این کوکی کوچیکو بیشتر گیرش میومد و من وقتی به مادرم میگفتم که چرا این بیشتر گیرش آمده میگفت خوب چون کوچکتره من هیچوقت نفهیدم که این جریان کوچیکی و بزرگی چه میشه چون وقتی کوچیک بودم میگفتن چو اونا بزرگترن و وقتی هم بزرگ شدم میگفتن چون اونا کوچیکترن آخه نفهمیدم کی این قانون شامل مو میشه.
… بخدا خیلی پشیمونم
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمن نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، تو را هدر کردم
اول سیب
ارسال شده در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۵:۳۲ ب.ظ
قدم بلند بود باید میرفتم کت آخر کلاس، معلم هم میگفت تو چوپان باش یه بار هم عصبی شد و با دستش که پر از انگشتر بود از اون انگشترا که نگین آبی گتی دارن (فیروزه) یواش زد پس گردنم و گفت سی خوت کردی قده مو هسی برو بشین سر جات، یکم که میرفتم جلوتر و میفهمیدن که بچه درس خون هستم کم کم میاوردنم جلو ولی حدش نیمکت سوم بود . کلاس اول خانممون چون معلم دو تا داداش دیگم قبلا بود آشنائی با خانواده ام هم داشتن زیاد بد نمیگذشت. روز اول مدرسه آوردنم دم در مدرسه و گفتن اینم مدرست برو داخل و رفتن بعضی بچه ها مادراشون سر صف صبحگاهی هم میموندن و بعد هم دم کلاس بعضیا گریه، بعضی از همون روز اول اذیت میکردن صف صبحگاهی خیلی بد بود وقتی هوا سرد بود یخ میزدیم ولی وقتی مراسم تمام میشد و میرفتیم سر کلاس تو راه چند قدم صاف میرفتیم و بعد که از دید مدیر دور میشدیم همه میدویدن به سمت کلاس که یه هو چهار نفر تو در باهم گیر میکردن بعضیها هم از پنجره میومدن داخل از پنجره آمدن داخل جرمش خیلی سنگین بود خیلی باید جرات داشتی تا این کار رو بکردی.
چه خوش بود از این کارتهای سبز و قرمز و آبی که وقتی رتبه اول و دوم و سوم میشدی میدادن.
این روزها تو هر وبلاگی که میخونی حرف از خودی و نخودی هست، ول کنید این حرفهای خاله زنکی رو برید خوش باشید برا خودتون و توسط خودتون.
اونائی که جزء خودیا هستن میگن این بیرون رفتنها ربطی به خانه نداره و کاملا دوستانه و شخصی هستش و کاملا هم راست میگن و آنهائی هم که جزء گروه نخودی هستن و فکر میکنن که خیلی گناه دارن و تو جمع خودیا خبریه و خیلی دلشون میخواد تو جمع دوستانه اونا باشن میگن خانه مشکل داره و خانه دسته یه گروه خاصیه و کسی تو خودشون راه نمیدن و از این حرفها به نظر من اول باید اونی که این خودی و نخودی را راه انداخت و خودش رفت خودی شود و اون نفر اولی که نخودی شد رو به مجازات سختی رسوند که البته خدا تو سرشون زده بعد هم گروه خودی یه عاملی داره که این همه نخودیا سعی میکنن جزء خودیا بشن وگرنه چرا من نرم با دوستای خودم بیرون اونا هم با دوستای خودشون و حتی بعضی جاها با همون دوستا هم نمیشه رفت و باید با دوستای دیگه ات رفت یعنی اونا باید ناراحت بشن ؟ نه جانم حتما نمیشده دیگه ناراحتی نداره خودت با دوستات برو اگه دلت میخواد و دوست داری.
حتما باید …… باشه که خوش بگذره پس اگه اینجوریه بدون که اشتباه میکنید و نشون میده که کمبود داری و راهی دیگه هم بلد نیستید .
هی نخواستم چی بگم اولش محترمانه گفتم ولی آخرش نتونستم و تو سرم آمد